خاطرات و خطرات ووهو |
برای مجید رسیدن به معشوق
برای اتل یه ذره عقل
برایه شیوا یه لیدر
برای آنی یه شوهر
برای فرزانه یه شازده
برایه 260 یه نیم نگاه ووهو
برای ح م ی د (ه ) عطری که بهار بیاره براش، نه خزون انتظار
برای نسترن یه دل مهربون که نتونه با ووهو قهر کنه
برایه ووهو یه ایکسه همیشگی
و برای همه لحظه هایه شاد شاد شاد آرزو میکنم
این آخرین پست منه ... خدا نگه دارتون
کامنت دونی این پست
مخصوص
تبریک سال نو
توسط شما
برای دوستانتان
تو همسایگی ما ، مردجا افتاده خیلی باحالی زندگی میکرد به نام حسین آقا ... که درو همسایه ... اهل و عیال ... صداش میکردن جناب سرهنگ ... تا مدت ها بزرگترین دغدغه ذهنی من این بود که این درجه رو کی به این داده ... چون تا اونجا که من میدونستم، این جناب سرهنگ ما، فرق بین سرباز وظیفه و تیمسار رو هم نمیدونست.
تا اینکه اوایل جنگ که منقضی خدمت ها رو میبردن دوره احتیاط، مکشوف به عمل اومد که این آقا اصلا" سربازی هم نرفته ... ما هم با کنجکاوی فراوان پاپیچ جناب سرهنگ شدیم که چی ؟ که یا میگی ماجرا چیه ؟ یا همه جا میشینیم میگیم این آقا سرباز فراریه ...
... و اما ....
داستان جناب سرهنگ به زمانی بر میگرده که به همراه خانواده و اهل و عیال با سه تا ماشین عازم مسافرت زمینی بودن ...اونروزا کنترل جاده ها با ژاندارمری بوده ... دم یکی از پاسگاه ها، یه سرکار استوار جلویه یکی از این ماشینها رو میگیره بدلیل نداشتن نور مناسب در شب ... ماشین بعدی که همسایه ما باشه، وقتی میرسه ... میاد پا در میونی کنه ... پیاده میشه ... از راننده ماشین جلویی که شوهر خواهرش بوده میپرسه چی شده جلال؟ ... جلال که دست و پاشو گم کرده بوده و از بس نظامی دو رو بر خودش دیده بوده هول کرده بوده ... با لکنت زبون ... میگه هیچی جناب سرهنگ ( بجای سرکار استوار ) ... میگن نور ماشین اشکال داره ...
آقا این آقا جلال کلمه جناب سرهنگ از دهنش دراومده درنیومده ... سرکار استواره ایست خبرداری میکشه که عین پاسگاه میریزن دوره ماشین اینا ... خبردار وامیستن .. ( احتمالا" تو دلش گفته بوده : من که استوارم ... پس حتما" این یکی سرهنگه دیگه )
حالا این حسین آقایه سربازی نرفته ... نه بلده سلام نظامی بده ... نه بلده آزاد باش بده ... مونده چه غلطی بخوره این وسط ... آقا جلال که یه نموره زرنگ تر تشریف داشته به سرکار استوار میگه ... زودتر جمع کنین این دنگ و فنگارو ... جناب سرهنگ اگر از این تشریفات خوشش میومد ... اینجوری سفر نمیکرد که ... اینجا دیگه حسین آقا ... چیز ... ببخشید ... جناب سرهنگ ... بخودش میادو یه دستی تکون میده ... مبنی بر جمع کردن کاسه کوزه ... حالا سرکار استوار آزاد باشو داده، ولی مگه ول میکنه خانواده جناب سرهنگ رو ...
دردسرتون ندم
این حسین آقا که تا اونموقع داشته دنباله یه جای خوش آب و هوا جهت پهن کردن بساط چادر و منقل میگشته .... خودشو و خانوادشو تویه هتل درست و حسابی میبینه ... یه پذیرایی درست و حسابی میشه ... و فردا صبح هم ماشین تازه چراغ تعمیر شده آقا جلال رو از سرکار استوار تحویل میگیره ... گرچه که از استرس لو رفتن قضیه ... جناب سرهنگ شب تا صبح جای اقامت در اتاق هتل ... آفتابه بدست دم در توالت، قدم رو میرفته
البته فکر نکنین گرفتن این لقب جناب سرهنگ خیلی ختم بخیر شد ... چون سالها بعد سر یه جریان دیگه از دل و دماغش زد بیرون
( و این داستان ادامه دارد )
نمیدونم چرا هر وقت میخوام تصمیمی بگیرم ... ناخودآگاه یه ضرب المثل میاد تو ذهنم .... بعشی وقت ها باعث میشه راحت تر تصمیم بگیرم ... ولی بعضی وقت ها هم باعث میشه گیر کنم تو شیشو بش. اینا رو بخونین:
یه دست صدا نداره .... اگه شریک خوب بود خدا هم شریک داشت
با حلوا حلوا دهن شیرین نمیشه .... وصف العیش، نصف العیش
گر صبر کنی زغوره حلوا سازی .... در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
دوری و دوستی ... از دل برود هرآنکه از دیده برفت
از خرس یک تار مو کندن، غنیمت است .... یا قیمت تمام یا منت تمام
شما چند تا از این ضرب المثل ها ضد و نقیض سراغ دارین؟
قابل توجه آقایونی که منکر عشق و عاشقی میشن ...
عشق تو وجوده همه مخلوقات وجود داره ... از جمله آقایون... اون هم از نوع فرتیش ( یعنی فرت و فرت عاشق میشن ) هر فرت هم تا تلاقی نگاهشون با یه جفت چشم شهلایه دیگه طول میکشه ...
و البته هر بار هم دلیل محکم و قانع کننده ای برای بهم خوردن رابطه قبلی وجود داره.
بقول بلبل سرگشته ... آسیاب آقایون ؛ همه چیزو خورد میکنه ...
البته چندان تقصیری هم متوجه آقایون بنده خدا نیست ... بقول اندی ( که اصلا" ازش خوشم نمیاد ) میگه : ( اینجارو شیشو هشت بخونین ) ... دختر ایرونی مثل گله ... چه رنگ و بویی داره .. نگو کی از کی بهتره ... هر گل یه بویی داره ...
و این عشق فرتی از زمان های قدیم وجود داشته ... ولی مخصوص پول دارا بوده که حرمسرا داشتن ... ولی خوب این روزا ... با توزیع عادلانه ثروت و استفاده برابر از زیر ساخت ها ... در میان همه آقایون نهادینه شده.
خانوما حواسشون باشه ... حالا ما واسه خنده یه چیزایی گفتیم ... اما اگه کامنت ناجور بذارن، حالشونو تو پست عشق فرتی ( نوع زنونه ) خواهیم گرفتا ... نگیییییید نگفتا ....
طلسمو باید بشکنیم ... ما هم بشیم مثل همه
حالا که بی وفاییه ... ما بی وفا تر از همه
هیچکسی غیر از خودما ... به داده ما نمیرسه
عاشقی ها رو هم دیدیم ... یه هوسه ... یه بار بسه
عاشقی تو دوره ما ... ولله سروته نداره
چیزه به این بی ارزشی چه چه و به به نداره
کویره خشک دل مون .. دیگه زده هزار ترک
من که از خدا بجز عشق .... چیزه دیگه ای نخواستم
هرچی هست فدای عشقت .... من فقط تو رو میخواستم
امشب بگو عزیزم .... بی من کی همصداته
دلم گرفته امشب .... فاصله ها زیاده
کدوم عاشق میبوسه .... اون دسته مهربونو
تو چشم تو میبینه .... مهتاب آسمونو
تو خلوت کوچه ها ..... سرت رو شونه کیست؟
گلایه ای ندارم ..... این بازی زندگیست
داشتم راجع به آگهی مجید جان در مورد نوشتن پست برای ایام نوروز فکر میکردم ... دیدم من آرزوم این بود که مربی فوتبال شم ... حالا اگه بخوام یه تیم از بلاگفا درست کنم ببینیم نتیجش چی میشه :
نسترن – علی پروین – همیشه حرف حرفه خودشه – به هر کی هم دلش میخواد فحش میده
مجید جان – علی کریمی – خوب بازی میکنه ( مینویسه ) ولی زیاد تک روی میکنه
اتل – خداد عزیزی – بس که شیطونه
خاتون – مهدی مهدوی کیا – همه دوستش دارن
شیوا – علی دایی – چون جفتشون فقط به فکر "لیدر" ی !! هستن
حسین فراهانی – میرزاپور – فقط گند میزنه
فرهنگ رضانیا – کریم باقری – به هیچ کس کاری نداره – کاره خودشو میکنه
آنی ( دختر ترشیده ) – یحیی گل محمدی – سالی یه بار گل میزنه ( شما بخونین آپ میکنه ) اما گلی میزنه ها
خانم ثابتی – احمدرضا عابد زاده – اسطوره است – مقامش خیلی بالاتر از تو ایران بازی کردنه ( شما بخونین تو بلاگفا نوشتن )
جودی ابوت - علی انصاریان – همه جای زمین حضور محسوس داره
خانومی و آقایی – جواد نکونام – دوندگی زیاد داره – اما دیده نمیشه
260 - استاد اسدی – فقط به خودمون گل میزنه
نیمکت نشین ها - پاپتی – لاله – امیر – فرزانه – مداد سفید – ح م ی د ( ه ) - مهدی و سایر دوستان
ووهومن – خوزه مورینیو – زیادی خود شیفتگی داره
اینو قرار بود بفرستم برایه مجید ![]()
این مطلب و روز مسابقه هادی ساعی نوشته بودم ... ببخشید انقدر دیر پست شد.
الان داشتم مسابقه یِ هادی ساعی و لی یونگ از کره جنوبی رو در چارچوب بازیهایِ آسیایی دوحه میدیدم.
نه اینکه فکر کنین میخوام از باختِ تکواندو کارِ ایرانی و ناداوری و شانسِ بدو کجیِ زمینو دست داشتن کره ای ها تو فدراسیون جهانی تکواندو و .... قلم فرسایی کنم؛ ( چون همه یِ اینارو پس فردا تو روزنامه های ورزشی میخونین ) من میخوام به نکته ای اشاره کنم که تویه هیچ روزنامه ورزشی ای نخواهید خوند .
نمیدونم بازی رو دیدین یا نه؟ .. و اگه دیدین به داور بازی دقت کردین یا نه ؟ ... داور بازی زن بود !!!![]()
نه اینکه فکر کنین من فکر میکنم خانوم ها توانایی این کارو ندارن یا تعجب من تنها از اینه که چطوری کمیته برگذاری مسابقات، اون هم تو یه کشور اسلامی؛ یه زن رو بعنوان داور انتخاب کرده ( البته این هم جای تعجب داره، چون تو کشور خودمون هم زن نمیتونه قاضی باشه ) یه مشکل اساسی تر داریم ...
وقتی تکواندو کارا همدیگه رو بغل میکردن، داور خودشو مینداخت بینشون تا اونا رو از هم جدا کنه !!!! ![]()
حالا از سر نکردن روسری که بگذریم، تماسِ بدنی مرد و زنِ نا محرم ... اون هم تویه یه کشور اسلامی، اون هم جلوی دوربین تلویزیون که پخش مستقیمِ جهانی داره رو چطوری میتونیم توجیه کنیم؟!!!!
نمیدونم این قطریا نترسیدن طالبان بیاد و کل قطر و دود کنه بره رو هوا ؟!!!
از همه اینا گذشته همون بهتر که هادی ساعی بازی رو نبرد چون اونوقت داورِ زن باید دست هادی رو بعنوانِ نفرِ برنده میگرفت که بالا ببره!!!!! که اونوقت خود هادی زیر بار نمیرفت ...
اصلا" بهتره از این به بعد همونطور که رویِ تشکی که حریفش اسراییلیه نمیریم؛ رویه تشکی که داورش زنه هم ، نریم... یا اگه رفتیم حتما" بازی رو ببازیم. اینجوری ریسکش کمتره؛ اقلا" از تماس دست یه زن نامحرم با خودمون جلوگیری کردیم ... حداقل دین و ایمانمون رو نباختیم.
راستی کسی میدونه داور تکواندو دست برنده رو بالا میبره یا نه؟
نمیدونم با نوشته های ایرج پزشک زاد چقدر آشنایی دارین؟ دایی جان ناپلئونش که معروف ترینشه و واقعا" یه شاهکاره ... نمیدونم سریالشو دیدن یا نه ... من که هر وقت فرصت میکنم میبینم ... اصلا" هم سیر نمیشم ... حساب کنین چهل سال پیش یه همچین چیزی ساختن ... واقعا" هنره ... و بازی اون هنرمندا ... واقعا" شاهکاره
القصه....
من هر وقت دایی جون ناپلئون رو میبینم یاده آی دی نسترن میفتم ... میدونین چرا؟ ( البته اسداله میرزا رو هم که میبینم یاد ووهومن میفتم
)
وسط حیاط خونه دایی جون یه نسترن بود که دایی جون خیلی بهش علاقه داشت ... یه بار که بر حسب تصادف یکی از شاخه هاش شکسته بود ... قاسم ( نوکر دایی جون ) از ترسش شاخه هرو چال کرده بود که دایی جون نبینه ... و وقتی هم که دید ... یه الم شنگه حسابی بپا شد.
خلاصه ...
این دایی جون زندگیشو یه ورژن کپی شده از ناپلئون میدونست و طبیعتا" انگلیس ها رو دشمن خودش ...
شوهر خواهر دایی جان که رابطه خوبی باهاش نداشت، برایه اینکه اذیتش کنه خونشو به یه افسر هندی اجاره داده بود که دایی جان از زیر نظر بودن توسط نماینده انگلیسا حساب عذاب بکشه...
یه شب که این افسر هندی مست کرده بود ... نمیتونه خودشو کنترل کنه و روم به دیوار ... روم به دیوار پای این نسترنه ... میکنه؛ یعنی چیز ... یعنی ... جیش میکنه.
آقا چشتون روز بد نبینه ... دایی جون میاد و شروع میکنه به انگلیسا فحش خواهر و مادر دادن ... که چی؟ که کار کاره انگلیساست ... اینا تویه میدون جنگ نتونستن جلویه منو ناپلئون درآن ... از پشت دارن خنجر میزنن ... مامور فرستادن پس آبشو بریزه پای نسترن من ...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|