تبليغاتX
وقتی میخوای زن نگیری
 
خاطرات و خطرات ووهو
 
فرهنگ جان
متاسفانه باید بگم که شدیدا" با شما هم عقیده ام .... استفاده از سوژه های تکراری خیلی بده .... برای همین ایکس ها رو پشت هم عوض می کنم که تکراری نشن ....
 
خوشحالم از تصور کردن لبخندی، که ممکنه با خوندن این وبلاگ رو صورت دوستانم بشینه  ...  
 
این کریم باقری هم بعضی وقت ها حاشیه درست میکنه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
  نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 22:55  توسط ووهومن  | 
پستش می کنمااااااااااااااااااااااااااااااااا
  نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 13:53  توسط ووهومن  | 
- میدونی یه روز در میون زنگ میزنن به من، از تو بد میگن ؟ ....... ( آیکون فکور )

- میدونی من بهشون چی میگم ؟....... ( آیکون سراپا سوال ) 

- بر شاخ میوه دار خورد سنگ روزگار، یک طفل دیده ای که زند سنگ بر چنار؟ ..... ( آیکون نیش باز تا بناگوش )

  نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 8:2  توسط ووهومن  | 
خوش بحالت نسترن .... من حتی غاری برای تنهایی هم ندارم ....
  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 11:41  توسط ووهومن  | 
بعضی چیزا ... قشنگتر از اونه که بتونه واقعیت داشته باشه
  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 1:32  توسط ووهومن  | 
مرام و افکار ۲۶۱ .... شغل و تحصیلات ۲۵۲ .... ثروت ۲۵۵ ... تیپ و قیافه ۲۵۶ ....

عجب ایکسییییییییییییییییییییییییی ....

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 13:39  توسط ووهومن  | 
اینجا غار تنهایی نسترن است .... قران سینگل ... پادری دانل .... وب کم بی اف .... و از همه مهمتر پیژامای گل منگلی ....

فقط بلیط ورودیش گرونه .... ده نفر نایب ...

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 23:38  توسط ووهومن  | 
مکان ... وسط میدان ونک

نسترن : همینجا نگهدار

ووهو : همینجا که نمیشه

نسترن : میگم همینجا نگهدار .... الااااااااااااااغ

ووهو : اونوقت میگی چرا به من می گی علی پروین ...

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 0:58  توسط ووهومن  | 
- آدم مي ترسه با تو حرف بزنه ...

_چرا...؟!

- مي ترسم پستش كني ...

- مگه من نسترنم ....!!!!

  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 22:32  توسط ووهومن  | 
- تنها باری که جای خالی زنم رو حس کردم وقتی بود که دکتر بهم پماد داده بود ... کسی نبود بماله پشتم ....

- من تنها باری که جای خالی شوهرم رو حس کردم وقتی بود که خودم مجبور شدم آشغال ها رو ببرم بذارم دم در ...

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 22:14  توسط ووهومن  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM