سر بالایی دانشگاه ما ... شهید بهشتی و میگم ... خیلی دوست داشتنی بود ...  به هیچ دختری اجازه نمیداد وقتی جلو پاش یه نیش ترمز میزنی، نپره بالا ... مخصوصا" تو زمستون یا تابستون ... حالا تیپ و قیافه و مدل ماشین ما که دیگه مزید علت بود ...

همه اینا رو گفتم که بگم علی رغم همه این عوامل ... ما اینکاره نبودیم ... نه فکر کنین از ترس کمیته انضباطی و از این جور حرفا ... راحتتون کنم ... عرضه شو نداشتیم ...

یه بار تو یکی از این آمد و شد ها یه دختر رو دیدم که داره میدوه ... نمیدونم چی شد ... از رو دلسوزی ... در راه خدا ... بخاطر عواطف بشر دوستانه ... خبطی کردیم و زیدم رو ترمز ... و این شروع آشنایی من و مرجان بود.

ممرجان ( همون مرجان – من صداش میکردم ممرجان ) دانشجوی معماری دانشگاه تهران بود ... دو سال از من بزرگتر ... تو یو ان یه کار نیمه وقت داشت و نمیدونم چرا چند تا از واحدا شو اونجا مهمان شده بود... یه دوست پسر داشت به نام امیر که بعد ها شنیدم نه با اون امیر بلکه با یه امیر دیگه ازدواج کرد.

ما با هم داستانها داشتیم ... چهار ... پنج ماه مدام با هم بودیم ... بدون اینکه حتی دستمون جز برای دست دادن به دست اون یکی بخوره ... خیلی صمیمی شده بودیم ...

من کارم شده بود هر روز پا شدن ... از ولنچک رفتن به انقلاب دنبال اون و بردنش به فرشته محل کارش ... بعضی وقت ها هم باید گازشو میگرفتم ... لایی میکشیدم ... کوچه پس کوچه ... خانومو میرسوندم به قرار شون با امیر آقا ... کسی که هیچوقت ندیدمش و بخاطر شکی که به روابط منو مرجان داشت، باعث قطع روابطمون شد.

اونم کارش شده بود تمیز کردن خونه من ... اتو کردن لباسام ... خرید خونه برایه من کردن و غذا درست کردن. تازه بعضی وقت ها از مامان بابام که اومده بودن به من یه سری بزنن برن هم پذیرایی میکرد.

خوب اینم یه جورشه دیگه ... و هردو مون خوشحال بودیم ... تا اینجا رو داشته باشین تا بریم سراغ بقیه ماجرا ...

نمیدونم کتاب قطعه گم شده شل سیلور استاین رو خوندی یا نه؟ اگه نخوندین حتما" یه سر اینجا بزنین :

http://www.shooshe.com/CLIPS/sfmp.html

من این کتاب رو از کتاب خونه یه مهد کودک گرفته بودم و چون خیلی ازش خوشم اومده بود میخواستم برا خودم بخرم ...  ولی تموم تهرانو دو تایی با مرجان گشتیمو گیرمون نیومد.

زمستان سال 69 بود ... چند وقت بود احساس میکردم رفتار مرجان عجیب شده و یه چیزایی رو داره از من قایم میکنه ... ولی کنجکاوی نمیکردم ... به من هم ربطی نداشت ... اگه نباید چیزی رو میدونستم ... خوب حتما" نباید میدونستم دیگه ...

 اینا همه گذشت تا روز تولدم ... روزی که صبحش با مرجان سر حرف و حدیث های امیر برای اولین بار یه دعوای درست و حسابی کرده بودیم ... رفتم محل کارش، دنبالش که برسونمش خونه ... تو راه هرچی حرف زد فقط بی محلی کردم ... وقتی گفت میشه قبل از اینکه منو برسونی بریم با هم یه دور بزنیم ... با بداخلاقی گفتم نه ... امیر جان ناراحت میشن ...سر کوچشون وقتی میخواست پیاده شه ... دست کرد تو کیفش یه جفت کتاب درآورد ... داد بهم ... گفت تولدت مبارک ... جلد اول و دوم همون کتاب بود... گرفتم ... گفتم مرسی و پرتش کردم رویه صندلی عقب ... برای اولین و آخرین بار صورتشو آورد جلو گونه  منو بوسید ... در رو باز کرد و رفت.

نمیتونستم تا خونه صبر کنم ... زیر اولین چراغ تو پارک وی زدم بغل ... کتاب رو برداشتم بخونم ... صفحه اول ... صفحه دوم ... صفحه سوم ... جلد اول و کامل خوندم ... جلد دوم رو برداشتم ... صفحه اول ... صفحه دوم رو که اومدم ورق بزنم ... متوجه چیزی شدم ... این یه کتاب دست ساز بود نه چاپی ولی اونقدر با مهارت و دقت درست شده بود که حتی من که تموم اون کتابو حفظ بودم به سختی تشخیص دادم این کتاب چاپی نیست. تازه فهمیده بودم این چند روزه مرجان داره چی رو از من قایم میکنه.

تموم مسیرو تا خوونه گریه کردم ... وقتی رسیدم زنگ زدم مرجان و با گریه ازش تشکر و عذر خواهی کردم ... الان 16 سال از اونموقع میگذره و من هنوز اون دو جلد کتابو دارم ... بهترین و با ارزشترین کادویی که تو تموم عمرم گرفتم.

چند روز بعد ... وقتی مرجان رو داشتم میبردم سر قرارش با امیر ... بهم گفت امیر ازش خواسته رابطمو باهات قطع کنم ... بهم گفت میدونه که درکش میکنم و میدونه اگه یه روز بعد از سالها بیاد دنبالم بازم با لبخند گرم من روبرو میشه ... بهم گفت مطمئن باش اگه یه روزم از عمرم مونده باشه میام پیدات میکنم ...

الان شانزده ساله منتظرم و هر موقع یاد این قسمت داستان میفتم اشک تو چشام جمع میشه ... ممرجان منتظرم بیای تا بازم عزیزترین دوست هم باشیم.