دلم برای خود تنگ شده بود. برای خودی که ده سال پیش ام بود. راستش آنقدر فراموش شده ام بودم که هیچ یادم نیامد. نه از کلمه ، حرفی مانده بوده ، نه از خنده ، نه از دوست ، نه از صدا.
بعضی ها یادم آمدند. یکی تو. آمدم اینجا . دنبال خودم گشتم. مثل مادری که کودک سر خوش اش را وسط بازار ، وقتی داشته می خندیده گم کرده. فقط یادش بوده آخرین بار ، مردی که صورتش معلوم نبود ، در رته راهروی بازار به دیواری تکیه داده به او نگاه می کرده.
یادم آمد تو برای این دختر بچه سر خوش نقاشی دلفین خریده بودی و او در سفر شیراز برای تو مسقطی. نه آن مسقطی به دست تو رسید و نه نقاشی به دست او.
ما گم شده ایم.
آمدم اینجا که کلمه هایم را بخوانم. از تو ممنون که پاک شان نکرده ای. یادم آمد اینکه دیگر اینجا ننوشتم ، زهر تلخ نیش دار کلمه هایی بود که شادی اندک جمله هایم را دود کرد و باد هوا کرد. کسی که انگار من را می شناسد. ان منی که مهربان ، زیبا ، دوست داشتنی نبود. کسی که تحمل نداشت کشف کند جهان زیر زخم هایش کهنه اش ، گنج های کهنه دارد. بگذریم.
من در خودم فرو رفته ام. اینکه یادم آمد هنوز میان آدمهایی هستم که جهان را بازاری نمی بینند که دخترکی دارد در راهرویش سرخوشانه قدم برمی دارد. 
عمدا تو را صدا نکردم. چون اگر آن طور مخصوص می گفتمت ، دخترک پیدا می شد ، تو می شناختی اش و غمگین می شدی. چون او خیلی مرده.



ایکس 257 عزیز